یادگاری

برای بهتر دیدن عکس، روی آن کلیک کنید.

امروز داشتم کتاب های غیر قابل استفاده دانشگاه و تستم را جمع می کردم که به کتابخانه بدم که اول کتاب آیین زندگی دانشگاهم، یک یادگاری از یک دوستم دیدم. دوستم قسمتی از یک شعر زیبا از حمید مصدق را نوشته بود:

“باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.”

یک دفعه خیلی دلم برای آن زمان و آن روزهای شاد و دوست هام تنگ شد.

عمر خیلی زودتر از اونی که فکر می کنیم، می گذرد…

+ متن کامل شعر را می توانید در اینجا بخوانید.

+ به آرزوم رسیدم!

زیر شاخه: یادنامه  ۱۵ نظر
سوال خوشمزه!

ماه، ماه رمضانه و اکثر شکم ها از گرسنگی زیاد به کمر چسبیده اند! وقتی خوب فکر کردم، دیدم این ماه بهترین زمان برای پرسیدن یک سوال خوشمزه است!

به نظر شما خوشمزه ترین غذای دنیا چه غذایی است؟

لطفاً برای پرسیدن این سوال خوشمزه و آب افتادن دهانتون نفرینم نکنید و فقط از آرزوهای قبل از افطارتون بگید!

زیر شاخه: سوال نامه  ۵۷ نظر
بهاره شوماخر!

بالاخره سه شنبه موعود فرا رسید و ما هم به جرگه پایه دویی ها پیوستیم!

از قبل از این که امتحان شروع بشه، یک حسی بهم می گفت قبول می شم. ولی وقت سرهنگ اومد، این حس را از دست دادم! سگرمه هاش تو هم بود و همون اول گفت: «خانوما برید اون طرف خیابون؛ آقایون این طرف خیابون!» با خودم گفتم: «یا ابوالفضل این دیگه کیه؟!» بعد که پرونده آقایون را دید، اومد طرف خانوم ها و از روی لیستش، اسم ها را خوند و به خطمون کرد! فکر کرده بود که پادگانه و ما هم سربازیم! خلاصه که من سومین نفر بودم و جزو اولین گروهی که امتحان می دادم.

رفتم و سوار ماشین شدم. عقب نشستم. نفر اول امتحانش شروع شد. سرهنگ برخلاف اون برخورد خشن اولیه اش، خیلی مهربون بود! راهنمایی هایی که می کرد، بیشتر شبیه مربیم بود تا سرهنگ قبلیه! ته دلم یکمی قرص شد. از نفر اول دو تا دوبل و یک دور دو فرمان گرفت. با این که یک دوبلش را خراب کرد، قبولش کرد! و سریع گفت: «یکیتون بیاد جلو!» منم سریع پریدم پشت رل و راه افتادم.

تمام جملات دستوریش را با یک “عزیزم” تمام می کرد: «سر چهارراه به راست، عزیزم!»؛ «با ماشین پراید جلویی یک دوبل بزن، عزیزم!»؛ «یکمی سریع تر برو، عزیزم!»؛ «دور دو فرمان بزن، عزیزم!» و…

خلاصه که خیلی سرهنگ مامانی بودند! و من شیفته اش شدم! آخر سر هم فرمودند: «بغل پارک کن و شناسنامه و پرونده ات را بده.» وقتی پرونده ام را دادم، روی برگه آزمون، بزرگ نوشت: “قــــــــبــــــــــول” و لبخندی به همون بزرگی روی لب من ظاهر شد.

+ چرا بعضی وقت ها می گویند: “میشاییل” و بعضی وقت ها “مایکل”؟ (البته جوابش را کم و بیش می دونم! ولی شما هم روش فکر کنید!)