آرشیو بخش »بازی نامه «

جادوگر

جادوگرم نشدم که روی یک جارو سوار بشم و هرجایی دلم خواست برم! شاید اگه ازون جادوگرای قهّار می شدم، می تونستم هر کسی را یک حیوانی بکنم! (ازون جادوگر بد بدا می شدم!) در این صورت شاید این کارا را با دوستانم می کردم:

مهندس السلطنه: عقابش می کردم که هر وقت دلش برای ایران تنگ شد، بیاد ایران!
دزد دریایی: کروکودیلش می کردم تا راحت بره توی آب و گنجش را پیدا کنه و درضمن این قدر قوی باشه تا هرکسی را که دوست داره، سیاه و کبود کنه!
پووووووووویا: خودش و خانمش را قو می کردم تا با هم برن آب بازی!
نازپسر: یک خرگوش نازش می کردم که همه نازش کنند!
آلما: مثه خودم جادوگرش می کردم تا با هم بقیه را اذیت کنیم!
شاه نگار: قورباغه اش می کردم تا ملکه اش بوسش کنه و انسان بشه!
پیرپسر: ملکه مورچه هاش می کردم تا همه حسرت ازدواج باهاش را بخورند!
هدی: گودزیلاش می کردم تا با قدرت تمام همه حریف هاش را ناکار کنه!
پیام: پروانه اش می کردم تا دور شمعش بگرده و بسوزه!
موشی: موشش می کردم تا اسمش برازنده اش باشه!
زبل خانم: زبل را هم زبل خانش می کردم تا بچه ها را با دوستان بیشتر آشنا کنه!
پزشک نیمه دیوانه: جغدش می کردم تا چشماش را خلاف هم بچرخونه تا نیمه دیوانگیش مشهود باشه!
پدرام: گودزیلاش می کردم تا قدرتش هم اندازه هدی باشه و نمیره!
مرتضی: شیرش می کردم چون بابامه و فرمانده خونه است!
فرهاد: یک گربه ملوسش می کردم چون از بارون خوشش نمیاد!
محمدرضا: کبوترش می کردم تا برای همه پیام آور صلح و آزادی باشه!
آس خاج: فیلش می کردم تا حداقل اگه «خاج» نداره، «عاج» داشته باشه!

در آخر از همه دوستان برای جسارتی که کردم، عذر می خواهم. شوخی منو به دل نگیرید. راستی خیلی خوشحال می شم اگه شما هم بگید که اگه جادوگر می شدید، با دوستاتون چیکار می کردید. اگه کسی را هم نگفتید، لااقل من را بگید تا شرمنده شما نباشم!

پی نوشت: ترتیب دوستان، به ترتیبیه که توی پیوندهام نوشته شده. اگر آخر هستید، از من دلخور نباشید. (مثلا بر حسب حروف الفبا مرتب شده!!!)

توضیح عکس: این جادوگر بانمکی را که توی عکس می بینید و البته صدای خنده هاش و چشم های قرمزش را وقتی که روشنه، نمی بینید؛ آلمای عزیز لطف کرده و به من داده. ایده اصلی این نوشته هم همین جادوگر بانمک بود!

بعداً نوشت: پدرام عزیز در «جادوگری» و موشی عزیز در «موشی بانو جادوگر می شود» دعوتم را قبول کردند و در این بازی شرکت کردند.

  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.