آرشیو بخش »داستان نامه «

حکمت الهی


حالش خوب نبود. حالت تهوع داشت. از صبح ولوله ای توی دلش راه افتاده بود. یک لحظه ترسید. نکنه که… نه! حتی فکرش هم برایش سخت بود. دلش نمی خواست بهش فکر کند. تصمیم گرفت خودش را با کار خانه و بچه ها سرگرم کند.

کمی حالش بهتر شد. ته دلش قرص شد که فکرش غلط بوده و هیچ خبری نیست! ولی این تصور تنها یک شب دوام داشت و باز صبح روز بعد حالت تهوع داشت که این بار به استفراغ منتهی شد. دیگر نمی توانست خودش را گول بزند. برای همین از فاطمه، دختر بزرگ خانه، خواست تا مراقب بچه ها باشد تا به دکتر برود.

مطب دکتر خلوت بود و بعد از دو نفر توانست نزد دکتر برود و شرح ماوقع خود را بدهد. دکتر هم مثل خودش حدس زد که او باردار است و به همین دلیل برایش آزمایش نوشت.

نگران به خانه برگشت و خودش را با کار خانه سرگرم کرد ولی گوشه ای از ذهنش، فکرش درگیر آزمایش فردا بود.

شب هنگام که شوهرش به خانه آمد، اتفاقات آن روز را برایش تعریف کرد و از ترس درونیش گفت. رضا با لبخند گفت: «این که نگرانی نداره زن! ما که شش تا بچه داریم، یکی دیگه هم روش! خدا رو شکر این قدری دارم که شرمنده اش نشم!»

زهرا با ناراحتی گفت: «چی می گی رضا؟ توی سن و سال ما زشته! نمی گی پس فردا چیا که پشت سرمون نمی گن؟»

رضا خندید و گفت: «غلط کردن! خلاف شرع که نکردیم! زن و شوهریم!»

زهرا سکوت را به ادامه بحث بی حاصل ترجیح داد.

صبح روز بعد با هم به آزمایشگاه رفتند و زهرا آزمایش داد. رضا نزد مسئول آزمایشگاه رفت و گفت: «داداش این عیال ما خیلی نگرانه! اگه می شه جواب آزمایش را زودتر بدید!»

مسئول یک نگاهی به رضا کرد و گفت: «حاج آقا شما که سنی ازتون گذشته! نکنه تاحالا بچه دار نشدید؟!»

رضا گفت: «نه داداش! من شش تا بچه دارم ولی خـُب هر کدومشون یه مزه ای دارند!»

مسئول خندید و گفت: «باشه حاجی! فردا صبح بیا جوابت را بگیر.»

رضا دست زنش را گرفت و به خانه رفت. آن روز برای زهرا به اندازه یک سال گذشت.

صبح روز بعد رضا به آزمایشگاه رفت. مسئول آزمایشگاه تا رضا را دید، خندید و گفت: «حاجی هفتمی تو راهه!»

طعنه حرف مسئول، خنده را روی لبان رضا خشک کرد. نگاه ها و خنده های پنهانی اطرافیان، رضا را به یاد حرف زهرا و نگرانی هایش انداخت.

از آزمایشگاه بیرون آمد و یکسره به پارک نزدیک آزمایشگاه رفت تا کمی فکر کند. هر چه فکر می کرد، کمتر به نتیجه می رسید. دلش راضی به از بین بردن جگر گوشه اش نمی شد ولی از طرفی حرف مردم و زخم زبان هایشان، رضا را می ترساند.

به نتیجه ای نرسید. خسته به خانه برگشت.

زهرا با نگرانی گفت: «چرا دیر کردی؟ جواب چی بود؟»

رضا گفت: «هفتمی تو راهه!»

زهرا رنگش مثل گچ سفید شد. انگار خبر مرگ عزیزی را شنیده باشد. در چشم های رضا نگاه کرد. اشک را در چشمان رضا دید. گفت: «رضا چیکار کنیم؟ من نمی خوام نقل داستان های این خاله زنک ها بشم. نمی خوام مسخرمون کنند.» بغض گلویش را گرفته بود.

رضا گفت: «نگران نباش. فردا می ریم دکتر. می ریم سقطش می کنیم. این که ناراحتی نداره. حالا برو ناهار را حاضر کن.»

فردا صبح با هم به مطب دکتر رفتند. همین که وارد مطب شدند، رضا یکی از دوستانش را به همراه زنش که حال مساعدی نداشت، دید. به طرفش رفت و سلام کرد و جویای حال زنش شد.

اکبر، دوست رضا، گفت: «زن من حامله بود ولی ما توانایی نگهداری از بچه را نداشتیم و برای همین هم سقطش کردیم اما حالا حال زنم خیلی خرابه. از دست و پای خودش افتاده و زمین گیر شده.»

رضا با نگرانی گفت: «زن من هم حامله است ولی ما به خاطر ترس از حرف مردم اومدیم این جا تا سقطش کنیم.»

اکبر گفت: «رضا اگه زنت را دوست داری، این کار را نکن. تو که خدا رو شکر دستت به دهنت می رسه. می تونی خرج یکی دیگه را هم بدی. پس این کار را نکن.»

رضا نمی دانست چکار کند. بین دو راهی مانده بود ولی با کمی فکر به نتیجه رسید و دست زهرا را گرفت و از مطب خارج شد. در راه به زهرا گفت: «خدایی که این بچه را به من و تو داده، حتماً تحمل و صبر نگهداریش را هم بهمون می ده. پس نگران حرف مردم نباش. مراقب بچمون باش تا سالم به دنیا بیاد.»

ولی زهرا به حرف های رضا گوش نمی کرد. تنها به حرف مردم فکر می کرد. برای همین تصمیم گرفت تا خودش بچه اش را سقط کند. از همان روز کارهای سنگینی که برای یک زن باردار غدقن است را انجام می داد: سنگ آسیاب را بلند می کرد؛ گونی های برنج و پیت های روغن را جابه جا می کرد و… اما انگار خواست خدا به زنده ماندن بچه بود و این کارها فایده ای نداشت.

چند ماهی گذشت و زهرا ناامید از سقط بچه اش، شکمش برآمده تر شد. کم کم زمزمه هایی از حرف های مردم به گوشش می رسید: «پیرمرد و پیرزن خجالت نمی کشن! سر پیری و معرکه گیری؟!»

گوشش از این حرف ها پر شده بود. تنها از خدا می خواست تا به او صبر و آرامش عنایت کند.

بعد از نه ماه انتظار طاقت فرسا، خداوند پسری زیبا به او داد. نامش را علی نهاد.

سال ها گذشت. علی بزرگ و بزرگ تر، آقا و آقاتر شد. علی این قدر مهربان و متین بود که تمامی افرادی که روزی پدر و مادرش را مسخره کرده بودند، شرمنده کرده بود!

همانند پدر و مادرش مؤمن و با خدا بود. نمازش را در مسجد می خواند و قرآن خواندن را دوست داشت.

زمانی که هجده ساله شد، شش سال از جنگ ایران و عراق می گذشت. علی که از دیدن کشته شدن هموطنانش خسته بود، به جبهه رفت و دو سال خدمت کرد. جنگ به انتهایش رسیده بود و زمزمه های صلح به گوش می رسید ولی علی خوشحال نبود. دوست صمیمی اش به جبهه رفته بود و برنگشته بود. بار دیگر عزم جبهه کرد تا بلکه دوستش را بیابد ولی این رفتن برگشتی به دنبال نداشت…

زمانی که خبر شهادت علی را برای مادرش آوردند، زهرا گفت: «خدایا این چه حکمتی است که گلی را که با آن همه تلاش خواستم نابود کنم و موفق نشدم و برای داشتنش هزاران زخم زبان شنیدم، در اوج زیبایی و بلوغ پرپر کردی؟»

زیر شاخه: داستان نامه  ۲ نظر
  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.