آرشیو بخش »یادنامه «

دیکته

خدایا چنان کن سرانجام کار … تو خشنود باشی و ما رستگار

حسی که الان دارم توی این یک بیت به خوبی بیان شده. یادش بخیر وقتی کوچک بودم و مامانم بهم دیکته می گفت؛ یک مدت یکی از غلط های املاییم همین کلمه زیبای «خشنود» بود که من «خوشنود» می نوشتم! بیچاره مامانم کلی حرص می خورد! ولی خب، بعد از یک مدت یاد گرفتم.

از همون موقع بود که روی درست نوشتن حساس شدم. هنوزم که هنوزه حساسم. البته حساس بودن بخشی از وجودمه که با هر حرف کوچکی اوت می کنه! کاریش نمی شه کرد! خلقت خدا این طور بوده؛ من چیکاره بیدم؟!

از این حرف ها بگذریم؛ شما وقتی کوچک بودید، چه کلماتی را اشتباه می نوشتید؟

  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.