آرشیو بخش »پندنامه «

۳۰ سالگی

خیلی وقته که ننوشتم! نمی دانم شاید انگیزه ای برای نوشتن نبود. شاید دوران نوشتن تمام شده بود، شاید فرصتی نبود و … هر چه که بود، من نبودم. الان هم که می نویسم، حتما کسی نیست که بخواند! اما مهم نیست! همیشه که برای خوانده شدن نباید نوشت، گاهی باید نوشت تا بماند! شاید بعدها روزی کسی خواند و شاید روزی من برگشتم به این روزگارم نگاهی کردم که کجا بودم و چه کردم و به کجا رسیدم؟!

همیشه فکر می کردم وقتی ۳۰ ساله شوم، حتماً خیلی جا افتاده و پخته می شوم. خیلی خانم سنگین و رنگینی از کار در میام! انتظارم از سن ۳۰ سالگیم، با توجه به الگوهایی که داشتم و می دیدم، این طوری بود! اما امسال که ۳۰ ساله شدم، حس کردم خیلی هم اون طوری که فکر می کردم نشدم! یا شاید از درون هنوز آن قدر احساس پختگی نمی کنم. اما از بیرونم خیلی واکنشی نگرفته بودم. اصولاً نزدیکان آدم خیلی متوجه نمی شوند که تفاوت بین ۲۹ و ۳۰ چیه؟! اصلاً تفاوتی هست مگه؟!

چند روز پیش به طور اتفاقی یک دختری را در ایستگاه اتوبوس دیدم. دختری که ۱۸ سالش بود اما به قول خانم میانسالی که در ایستگاه بود، بهش بیشتر از این ها می خورد. از قضا این دختر و خانم میانسال در حال نصیحت یک دختر ۱۵ ساله بودند که گویا قرار داشت! و دخترم گوشش از نصیحت پر بود و حال شنیدن نصیحت نداشت و من فقط ترجیح دادم بیننده باشم و رفتارها را نگاه کنم.

دختر ۱۵ ساله بعد از چند جواب کوبنده ای که داد، با اولین ماشینی که آمد رفت و ما سه نفر باقی ماندیم. مثل اکثر جمع ها که تا یکی می رود، جا برای قضاوتش برای سایرین باز می شود، دختر ۱۸ ساله و زن میانسال شروع کردند به حرف زدن و این که آن دختر چه بود، ما چه هستیم و قس علی هذا! تنها حرفی که من زدم این بود، این رفتار ناشی از اقتضای سنش است و اگر خانواده ای نباشد که هدایتش کند، نمی شود انتظاری بیش از این داشت!

در همین حین خانم میانسال هم که پسرش دنبالش آمده بود، جمع سه نفره مان را ترک کرد. من ماندم و دختر ۱۸ ساله! دختری نسبتاً پر حرف! برخلاف من که سکوت را ترجیح می دادم و شاید آن موقع از خستگی حالی برای بحث و گفتگو نداشتم، او بحث را یک تنه ادامه داد. وقتی به صورتش نگاه کردم، پاکی را در نگاهش دیدم. برخلاف دخترهای امروزی که تا ۱۸ ساله می شوند، اولین کارشان عمل بینی و … است، هیچ دستی به صورتش نزده بود. یک لحظه یاد خودم در ۱۸ سالگی افتادم! محو اجزای صورتش و تشابهش به دوران ۱۸ سالگی خودم بودم که ازم پرسید: شما چند سالتونه؟!

می خواستم بگم چند سال بهم می خورد؟! دیدم خیلی سؤال بی مزه ای است! برای همین بدون مقدمه گفتم: ۳۰ سالمه!

عکس العملش خیلی جالب بود! تعجب کرد و گفت: واقعاً؟! اصلا بهتون نمیاد! من فکر می کردم ۲۵ سالتون باشه!

خب قطعاً مثل همه خانم ها در این موقعیت خوشحال شدم و گفتم: ممنونم! این بهترین حرفیه که می تونی به یک خانم در این شرایط بگی!

همین سؤال سنی، باعث شد خودش بحث را این طور ادامه بدهد: راستی خانم چرا وقتی آدما ۳۰ سالشون می شه دنبال یکی می گردند که مال خودشون باشه؟ همش به یکی می چسبند و ولش نمی کنند؟!

خنده ام گرفته بود! خیلی بامزه یک سری حقایق سن ۳۰ سالگی را می گفت! گفتم: خب به یک سنی می رسند که حس می کنند، شاید در ادامه مسیر کسی کنارشون نباشه؛ دور از جون، پدر و مادری نباشه؛ واسه همین دیگه توی این سن نمی تونند تنهایی رو تحمل کنند. البته عمر که دست خداست. شاید ما زودتر بریم اما بالاخره آدما منطقی فکر می کنند. وقتی ۱۸ سالت هست، به این مسائل فکر نمی کنی. فکر می کنی همیشه زندگی همین طوری ادامه پیدا می کنه اما وقتی ۳۰ سالت شد، به یک حدی از بلوغ فکری می رسی که به این مسائل فکر می کنی.

دختر هم حرفم را تأیید کرد و گفت: واسه همینه که آدما تو ۳۰ سالگی این قدر آروم می شن؟ دیگه مثل ماها پر شور و حرارت نیستند! یعنی چون بیشتر فکر می کنند این طوری می شن یا چون از سنشون خجالت می کشند؟!

گفتم: شاید اقتضای سن، آدما رو آروم می کنه. شاید دیگه اون شور و حال قبلی رو ندارند یا اگه دارند، وقتی برای نشون دادنش ندارند.

دختر که متقاعد شده بود؛ سکوت کرد. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم: یک استادی تو دوره لیسانس داشتیم، اون زمان حرف خوبی می زد اما ما درکش نمی کردیم. اما الان خیلی خوب حرفش رو درک می کنم. می گفت: «قدر دوستی های الانتون رو بدونید. بعد از این مرحله، هر قدر تو درس و کارتون پیشرفت کنید، بنیان دوستی هاتون، ضعیف تر می شه و خیلی راحت برای یک نمره، پست، حقوق، پاداش و… از بین می ره.» من این حرف رو با تموم وجود درک کردم. برای همین این رو از من داشته باش که قدر دوست های الانت رو بدون. سعی کن حفظشون کنی. شاید در آینده نتونی مثل اونا رو پیدا کنی.

دیگر فرصتی برای ادامه حرف نماند. اتوبوس آمد و ما سوار شدیم و نشد به حرفمان ادامه بدهیم. اما فکر کنم این دختر ۱۸ ساله، شور و حال ۱۸ سالگیش رو به منم القا کرد و انگیزه ای شد برای نوشتن من از سن ۳۰ سالگی!

پی نوشت: احسان خواجه امیری هم آهنگی به اسم ۳۰ سالگی خوانده که شنیدنش را توصیه می کنم.

زیر شاخه: روزنامه، پندنامه  بخش نظرات بسته شده است.
  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.