یک داستان تلخ و متأسفانه واقعی

خیلی وقته که توی بلاگم داستان ننوشتم. امروز می خوام یک داستان تلخ و البته عبرت آمیز بنویسم. داستان زندگی یک پسر معمولی مثل خیلی از پسرهای دیگه؛ شاید کمی باهوش تر از بقیه و شایدم کم اقبال تر از بقیه…

هیچ وقت از نزدیک ندیدمش ولی اسمش را از برادرم زیاد شنیدم. اسم زیبایی داشت: «علی». علی دوست صمیمی دوران دانشکده برادرم بود. با این که چند سالی از تمام شدن درس برادرم می گذره ولی آن ها هنوز با هم دوست بودند و هر از گاهی همدیگه را می دیدند. می گم هر از گاهی چون علی بعد از گرفتن لیسانس برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت.

همه چیز خوب بود و زندگیش به خوبی و خوشی می گذشت تا این که یک روز قلب علی درد گرفت. علی نگران شد و برای معاینه به ایران برگشت چون هزینه بیمارستان در آمریکا خیلی زیاد بود و او بیمه نداشت. به بیمارستان خصوصی دی و پیش متخصص قلب رفت و از ناراحتیش گفت. دکتر بهش گفت که باید تست ورزش انجام بده تا بتونه نظرش را در مورد ناراحتی قلبی علی بده. علی تست ورزش را انجام داد و نتیجه را به دکتر داد. دکتر به علی گفت که قلبش سالمه و نباید نگران هیچ چیزی باشه و می تونه بدون هیچ مشکلی به زندگیش ادامه بده.

علی خوشحال برای ادامه تحصیل به آمریکا برگشت. چند وقتی از بازگشتش نگذشته بود که سکته کرد! ولی علی خوش شانس بود و از سکته جون سالم به در برد. در بیمارستان در آمریکا به علی گفتند که قبل از سکته، رگ اصلی قلبش گرفته بوده! و بعد از سکته، بخش اعظمی از قلبش از کار افتاده است. بلافاصله بعد از تشخیص گرفتگی رگ، علی عمل کرد و فنری در قلبش قرار داد تا قسمت گرفته شده رگش را باز نگه داره.

بعد از شنیدن خبر سکته علی و عملش، پدر و مادرش که خیلی نگران شده بودند، تصمیم گرفتند تا به آمریکا بروند. این اتفاق مصادف بود با فوران آتشفشان ایسلند و لغو پروازهای اروپایی. به هر صورتی که بود مادر علی خودش را به پسرش رساند. بعد از مدتی که حال علی بهتر شد، تصمیم گرفت برای دیدن خانواده همراه مادرش به ایران بیاید.

دو روز پیش علی به همراه مادرش به ایران بازگشت و دیروز برای تجدید خاطره و دیدن دوستان به دانشکده ای که در آن تحصیل کرده بود، رفت. در آن جا با دوستانش بسکتبال بازی کرد ولی این آخرین باری بود که علی توپ بسکتبال را لمس کرد چون در حین بازی دوباره سکته کرد و این بار به خوش شانسی بار اول نبود و چشم از دنیا فرو بست…

از دیشب که خبر فوت علی را از زبان برادرم شنیدم، خیلی اعصابم بهم ریخته. علی یکی بود مثل من یا خیلی های دیگه که قربانی یک تشخیص اشتباه شد. اگر آن روز، آن پزشک گرفتگی رگ قلب علی را تشخیص می داد، علی هنوز زنده بود و نفس می کشید…

این داستان را برای این ننوشتم که شما را ناراحت کنم. تنها به این علت نوشتم که آگاهتون کنم. وقتی خودم را جای علی می ذارم، می بینم اگه منم جاش بودم، همین کار را می کردم. طبیعیه که وقتی یک دکتر توی یک بیمارستان اسم و رسم دار، بهمون می گه که سالم هستیم، بهش اعتماد می کنیم و خوشحال می شیم ولی کافیه که همون دکتر بهمون بگه که خدای نکرده یک مریضی بدی داریم، آن وقته که ده تا دکتر دیگه می ریم تا مطمئن بشیم که حرف دکتر اولی غلط بوده! نمی گم نسبت به همه دکترها بی اعتماد باشیم ولی خیلی ساده هم از کنار مریضی هامون نگذریم. هیچ کسی به اندازه خودمون، نگران ما نیست. بیش تر مراقب خودمون باشیم…

شما می توانید هر گونه پاسخ داده شده را از طریق فید RSS 2.0 دنبال کنید. Both comments and pings are currently closed.
۳۷ نظر
  1. Pedram3000 می‌گه:

    چه داستان تلخی
    متاسفانه دکتر خوب و واقعا خوب در ابران کم پیدا می شود و یک دکتر با چند تا شانس که اورده اینقدر مشهور شده که گوش همه را کر کرده و این جور حوادث رخ می دهد !:(

  2. Pedram3000 می‌گه:

    راستی اول
    شیرینی شکلات شیر کاکائو خامه شکلاتی بستنی شکلاتی کرم کارامل شکلاتی شکلات تلخ . خامه ای کیک شکلاتی بده بابا ببین من چقدر کم توقع هستم ! :d

  3. موشی می‌گه:

    بعـــــله!:(
    خسته نباشن.

  4. الما می‌گه:

    خب نمیشه که تمام تقصیرو گذاشت برای دکتر
    کدوم ادمی که قلب ناراحتی داره میره بسکتبال بازی میکنه ؟
    امیدوارم روحش درارامش باشه و خدا به خانواده اش صبر بده

  5. آس خاج می‌گه:

    ماجرای ناراحت کننده ای بود.ولی درست میگی ماها زیادی نسبت به سلامتیمون بی اعتناییم.درست مثل خودم که در حال از دست دادن زانوی سمت راستم هستم:))

  6. آس خاج می‌گه:

    کیف میکنم وقتی این شکلک gravatar مربوط به آس خاج رو میبینم.عینکش درست مثل عینک خودمهb-)

  7. آس خاج می‌گه:

    آره خیلی.:))
    بی عاری خیلی حال میده

  8. Pedram3000 می‌گه:

    الان همه زانوی سمت راستششون را زدند ترکوندند انگار بورسه :))
    رفتم دکی حالا آپ می کنم :d;)

  9. نار می‌گه:

    :(( خیلی تلخ بود منو بهیاد مرگ شهاب انداخت:(

  10. نار می‌گه:

    پدرام کم بخور قندت میزنه بالا…ایششششششششش

  11. Pedram3000 می‌گه:

    روز زن به تمامی بانوهای ایرانی فرخنده باد ! :wink:

  12. motasefam vaghean, kheily halam gerefte shod :(
    khoda rahmatesh kone…

  13. فرهاد می‌گه:

    همین.
    خیلی تلخ بود.خدا به خانوداش صبر بده.

  14. پسری از برج حوت می‌گه:

    :(
    خیلی سخته … خیلی سخت ، برای خانواده ش . خدا بهشون صبر بده

  15. سایه می‌گه:

    باید همیشه احتیاط کنیم ایشان که می دانست یکبار قبلا سکته کرده نباید بازی بسکتبال می کرد. باید بیشتر مواظب خودش می بود.

  16. معصومه می‌گه:

    خیلی غم انگیز بود واقعا غصه خوردم . کاش به دکترای دیگه هم مراجعه میکرد
    ای کاش….
    روحش شاد

  17. بیننده نا آشنا می‌گه:

    داستان جالبی بود. ولی خب تنها داستانیه که تو وبلاگت پیدا کردم

    • بهاره می‌گه:

      اتفاقاً من توی بخش داستان نامه، داستان زیاد نوشتم. کافیه وقتی رفتید توی این بخش، در قسمت پایین صفحه، روی عبارت «نوشته های قبلی» کلیک کنید.

  18. حجت می‌گه:

    خیلی غم انگیز بود.:((

  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.