تیرگان

گاهی بعضی از همزمانی ها آدم را شگفت زده می کنه. مثل این که الآن داشتم آمار بلاگم را می دیدم، دیدم که نوشته یلدا و… از جمله نوشته های پرخواننده بلاگمه و تقریباً هر روز یکی با جستجو به این صفحه میاد. حالا چرا؟ نمی دونم.

دلیلش مهم نیست. مهم اینه که وقتی داشتم این نوشته و نظراتش را می خواندم، دوستم برام این اس ام اس را فرستاد:

«ما بلندترین تاریکی (شب یلدا) را به هم تبریک می گوییم اما از کنار بلندترین روشنایی (اول تیر) به راحتی می گذریم. روشنایی روزهای عمرت بلند همچون اول تیر.»

خیلی برام جالب بود… راستی چرا به این تیره روزی عادت کرده ایم؟

شما می توانید هر گونه پاسخ داده شده را از طریق فید RSS 2.0 دنبال کنید. Both comments and pings are currently closed.
۵ نظر
  1. پیام می‌گه:

    چون همیشه منتظر یک منجی از بیرونیم، هیچ وقت نمیتونیم قبول کنیم که یه روزی کاوه ی قصه خود ما باشیم.:(

  2. وحید می‌گه:

    جالب اینکه در کشورهایی مثل سوئد چنین روز مهمی، اول تیر، با دو روز تاخیر یک روز را به نام Midsummers’s Day تعطیل رسمی کرده اند. روز قبل آن یعنی دوم تیر نیز به نام Midsummers’s Eve نام گذاری شده ولی تعطیل نیست.

    در بین اروپایی ها کلا Midsummers’s Day یک روز مهم است، ولی در بین کشورهای اسکاندیناوی اهمیت بیشتری داشته و پس از تعطیلات کریسمس، مهمترین روز تعطیل محسوب می شود.

  3. maral می‌گه:

    بهاره جون عزیز دلم
    اون قدیم قدیما اون موقع که تو به دنیا نیومده بودی نیاکان ما شب یلدا رو که بلند ترین شب سال بود ، شب تولد مینوالهه زن و میترا الهه خورشید رو شب زنده داری میکردن و با دیدن اولین اشعه های خورشید جشن میگرفتن
    هنوزم که هنوزه این رسم به صورت آخرین ورژن که ما جش می گیریم ادامه داره

    • بهاره می‌گه:

      مارال جان، من که نگفتم چرا یلدا را جشن می گیریم؟ من می گم چرا تیرگان را جشن نمی گیریم؟

  4. hamed می‌گه:

    راستی می دونستین که روز مذکور، به روز یلدا معروفه؟ البته باید بگم که جشن گرفتن در این روز وخیلی روز های دیگه، مثل اول پاییز و… هم از زمان هخامنشیان بنا شده و در قبل از انقلاب از بین رفته. عید نوروز هم متعلق به زمان هخامنشیان است که البته از بین نرفته (خوشبختانه) و احتملا قبلا این روز را جشن می گرفتند.

  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.