فال حافظ

خیلی وقته که ننوشتم. شاید چون حرفی برای گفتن نداشتم. یا شاید چون حرف های زیادی داشتم ولی گوشی بود که بهشون گوش بده. حالا که حرف ها زیاده و گوشی نیست، برخلاف میلم اینجا می نویسم. آخه دلم نمی خواد فقط برای گفتن حرف هام، این جا بنویسم. دلم می خواد حرفی را بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد و نه این که حرفی باشد که گفتنش آرامم می کند…

از بچگی عاشق حافظ و شعرهای با معنیش بودم. از این که می دیدم حافظ چطور از عشقش سروده، لذت می بردم و البته می برم. خیلی ها معتقدند که عشق حافظ زمینی نبوده و شاخ نبات بهانه ای بیش نبوده و حافظ از عشقش به خدا سروده است. هر چی که باشه، چه عشق زمینی باشد و چه عشق آسمانی، من ستایشش می کنم.

به خاطر علاقه ای که به حافظ دارم، همیشه غزل هاش را می خوانم و البته فال می گیرم. انگار حافظ خیلی خوب در جریان زندگی و آن چیزی که در فکر و دل من می گذره، هست. دیشب هم فال گرفتم. با این نیت که حافظ غزلی برام بیاره که دلم را آرام کند و حافظ هم حرفی را زد که این بار نتونستم از کنارش بگذرم. خواستم یک جایی توی این دفترچه خاطرات ثبت شود. این بود که این غزل بسیار زیبا را با تعبیرش اینجا نوشتم:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

تعبیر: مشکلاتتان بزودی حل خواهد شد و شما به نیت خودتان خواهید رسید. بعد از تاریکی و غم، روشنایی در انتظار شماست. خودتان را برای کاری که می خواهید انجام دهید، آماده سازید. با توکل به حق و راه و رسم دینداری به کام دلتان می رسید. راز خودتان را به کسی نگویید.

این بار هم باید بگم چشم حافظم! چشم، هر چی شما بگی. فقط نمی دونم این مشکلات چطوری قراره که حل بشه؟ و این روشنایی دقیقاً کی میاد؟ من فکر می کنم که خودم همه نور امیدی که بود، خاموش کردم! چطور قراره که روشنایی باز بیاد؟! حافظم، عزیز دلم، تو که می دونی که من رازهام را به کسی نمی گم، پس از این بابت خیالت تخت باشه! در کل مرسی از این که امیدوارم کردی ولی متأسفانه این بار هیچ امیدی نیست…

زیر شاخه: دلنامه، شعرنامه
شما می توانید هر گونه پاسخ داده شده را از طریق فید RSS 2.0 دنبال کنید. Both comments and pings are currently closed.

بخش نظرات بسته شده است.

  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.