پند کودکانه

گاهی وقت ها می شه از بچه های خیلی کوچک هم چیزهای خیلی بزرگ یاد گرفت. مثل این حرف که گاهی آدم باید از بالا به مسائل نگاه کند و نه به تک تک جمله ها…

ما آدم بزرگ ها، گاهی این قدر غرق در مسائل جزئی می شویم که کلیت بحث را فراموش می کنیم. این قدر روی حرف و عقیده مون پافشاری می کنیم که حاضریم برای اثبات حرفمون، عزیزترین های زندگیمون را برنجونیم…

شاید علت این که خیلی از زندگی ها به بن بست می رسه هم همینه که توی این دوره و زمونه کسی حاضر نیست قبول کنه که اشتباه می کنه و کسی زیر بار نمی ره که برای زندگیش، پا روی غرورش بذاره…

ولی وقتی به حرف کوچولوی شیطونی که این حرف را بهم گفت خوب فکر می کنم، می فهمم که ارزش عزیزان ما خیلی بیشتر از حرف و عقیده ماست. بر فرض که من درست می گم و به قول معروف علامه دهر هم هستم ولی آیا واقعاً زندگی بدون وجود عزیزانم، بدون مهر و محبتشون، بدون همراهیشون و… ارزش ادامه دادن را داره؟

به قول سهراب، چشم ها را باید شست… جور دیگر باید دید…

زیر شاخه: پندنامه
شما می توانید هر گونه پاسخ داده شده را از طریق فید RSS 2.0 دنبال کنید. Both comments and pings are currently closed.

بخش نظرات بسته شده است.

  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.