یک نیمروز بد!


صبح تا ظهر برای گرفتن یک امضای ساده ۲۰ بار از ۵ طبقه بالا و پایین رفته اید و آخرین نفر با لبخندی مضحک به شما گفته است: «مسئول این کار الان مسافرته و تا هفته دیگه هم نمیاد!» دلتون می خواهد پرونده را توی حلقش کنید تا این قدر مضحک به شما لبخند نزند! ولی به جای این کار با تشکر و لبخندی مضحک تر از اتاق خارج می شوید.

از ساختمان خارج می شوید. ظهر است و گرما به اوج خودش رسیده است. اولین تاکسی را که می بینید، سوار می شوید. راننده هم از آن راننده های غرغرو است که تا زمانی که شما را به مقصد برساند، حسابی روی مختان قدم می زند!

با سردرد از تاکسی خارج می شوید و با گام های بلند و تند به سمت خانه می روید. به خانه می رسید. در را باز می کنید. یک راست به سمت حمام می روید تا دوش بگیرید.

سردردتان شدت پیدا کرده است. میلی به غذا خوردن ندارید. قرص مُسکنی می خورید و تلاش می کنید تا بخوابید. بعد از کلی تلاش، خوابتان می برد. در همین لحظه زنگ تلفن به صدا درمی آید! کسی خانه نیست. بیدار می شوید. با زحمت به سمت تلفن می روید و گوشی را برمی دارید:

- «بفرمایید.»

- «سلام. از تحریریه روزنامه … برای نظرسنجی در مورد میزان مشتری مداری سازمان های دولتی مزاحمتون می شم!»

گیج شده اید. می خواهید هرچی فحش را که تا به امروز یاد گرفته اید، نثارش کنید ولی خودتان را کنترل می کنید.

می گویید: «ببخشید می شه یک سوال ازتون بپرسم؟»

- «خواهش می کنم، بفرمایید.»

- «ساعت چنده؟»

- «ساعت دقیقاً ’۲:۲۵ است.»

با عصبانیت تمام می گویید: «آخه الان چه وقته زنگ زدن برای نظرسنجیه؟؟؟»

زیر شاخه: طنزنامه
شما می توانید هر گونه پاسخ داده شده را از طریق فید RSS 2.0 دنبال کنید. Both comments and pings are currently closed.
۱ نظر
  1. hamed می‌گه:

    خسته نباشی. فکرکنم نوشتم چنین چیزهاییم آدمو خسته می کنه! :))

  • درباره وبلاگ

    اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این وبلاگ را «پاییزه» گذاشتم!

    «پاییزه» بیشتر حُکم یک دفتر خاطرات را دارد، هرچند که بعضی از مطالبش ناشی از تخیل نویسنده است.